العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

223

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

آن ده ويران شده بود . گفت در شگفتم كه چگونه خداوند اين مرده‌ها را زنده مىكند . با اينكه خداوند او را هدايت كرده بود و هدايت يافته بود . اين سخن را كه گفت خداوند بر او خشم گرفت صد سال او را ميراند بواسطه كيفر سخنى كه گفته بود سپس او را با الاغ و غذا و آبى كه همراه داشت دو مرتبه مثل اول زنده كرد برگشت به خانه خود . عزيره برادرش او را نشناخت درخواست كرد او را بعنوان مهمان بپذيرد پذيرفت پسران عزيره و پسر پسرش آمدند با اينكه پيرمرد بودند ولى عزير جوانى بيست و پنج ساله بود . عزير خاطراتى از برادر خود و برادرزاده‌گان نقل ميكرد با اينكه آنها ديگر پير شده بودند آنها نيز تصديق گفتار عزير را مينمودند . گفتند تو از كجا خاطرات سالهاى بسيار دور را ميدانى . عزيره كه پيرمردى صد و بيست و پنج ساله بود گفت من جوانى را نديده‌ام كه از تو بيشتر آگاه باشد نسبت بايام جوانى من و برادرم تو از اهل آسمانى يا اهل زمين . گفت من عزير برادر تو هستم كه خداوند بواسطه حرفى كه زدم بر من خشم گرفت با اينكه پيامبر بودم صد سال مرا ميراند سپس زنده‌ام كرد تا يقين شما افزون گردد كه خداوند هر كارى را ميتواند انجام دهد . اين همان الاغ و غذا و آبى است كه از پيش شما بردم خداوند آنها را به صورت اول برگردانيده . او را شناختند و مسأله قيامت و زنده شدن براى آنها چيز ساده‌اى شد . سپس بيست و پنج سال ديگر با هم زندگى كردند در يك روز هر دو از دنيا رفتند . دانشمند نصارى از جاى حركت كرد مسيحيان نيز باحترام او حركت كردند . به آنها گفت از من داناتر را آورده‌ايد و در ميان خود نشانده‌ايد كه آبروى مرا ببرد و مرا مفتضح نمايد تا مسلمانان بدانند بين آنها كسى